|
پروردگارا! دستان دعايم را به عرش الهيت برسان و دلم را به حلاوت عشقت هدايت فرما...
|
بازم سلام به زندگی.....
![]()
زندگی به من آموخت
که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند ..
زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست ..
زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم ..
زندگی به من آموخت که
درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است ..
زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند ..
زندگی به من آموخت که کوچکترین برخورد ها
میتواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد ..
زندگی به من آموخت
که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. !
زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !!
زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد
و آن قلب خودم است .. !!
باید فراموشت کنم.چندیست تمرین میکنم..
من می توانم! می شود! آرام تلقین می کنم..
حالم؟ نه. اصلا خووب نیست...تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل آرام غمگین میکنم...
من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین!
خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم....
کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم...
![]()
من آمدم که بگويم: سلام بر باران
بيا به سمتِ صداهای شاعرانه ی من
به واژه - واژه ی رنگينِ شعرِ اين پائيز
غزل بخوان و بياسای در کرانه ی من
بببين! به خاطرِ تو تا کجای دل، سبزست
بگو به ابر ببارد به روی شانه ی من....![]()
















به جان جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منــــــــــــی ، کاش یکــــــــی از آرزوهای تو باشم..
















زندگی بهانه می خواهد وچه بهانه ای زیباتر ازتو......




بدان توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است
پشت حصار فاصله چشم هاي منتظر به راه
با يه دل شكسته و يه زندگيه پر ز آه
آه كه چه سخته باور غربت و تنهايه من
آه كه نميشه باورم رفتي تو آسون از برم
آتيش گرم عشقمون آه كه چه سرده بعد تو
خاكسترش رو مي بوسم به ياد عشق پاكمون
دنياي رنگين كموني اون حرف هاي آسموني
لحظه هاي آبي عشق شعر خوندن از مهربوني
آه كه چه ساده رد شدند نشد كه پيشم بموني
آه كه همه شعر هاي من پر شده از آه كبود
آهي كه از عمق دلم مياد ميگه حقم نبود
نمي زارم بشكنم از سرديه اين فاصله ها
گرم مي كنم روحمو با خيال گرم اون روزا
روز جدايي از تو اشك ريختم و نديديت....
آخرشم حالا................!
این شعرو به احترام ایشون زدم. ...
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
بار دیگر این جهان معنا نداشت باز در تنهاییم تنها گذاشت!
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
شدم در قدم دوری چشمان بهار گم
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

من در خلوت تنهایی خود
به این باور رسیدم
که اینجا برای زنده ماندن باید مرد!
ای که دل بردی زدلدار من آزارش مکن
آنچه او درکارمن کرده است درکارش مکن

من پذیرفتم که عشق افسانه است!

هميشه سبز مي خشكد،هميشه ساده مي بازد
هميشه لشكر اندوه،به قلب ساده مي تازد
من آن سبزم كه رستن را،تو آخر بردي از يادم
چه ساده هستي خود را،به دست سادگي دادم
به پاس سادگي در عشق،درون خود شكستم زود
دريغا سهم من از عشق،قفس با حجم كوچك بود


يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...
يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند
طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...
يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...
يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
دیدن روی تو قدرمژه برهم زدنی

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من
چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من
چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو
چه بی بهانه میدود کلام من برای تو
چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من
چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من
چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله
چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره
چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید
چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید
چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم
چه اشکها ریخته ام برای از تو گفتنم
بهار شد فکر من برای با تو ماندم
تمام شد شعر من فدای شعر خواندت


گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!


آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !
جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !
خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بي خيال و فروزان !
مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است !
انسانها در ميان خرابه هايي كه زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند.
و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ...
و من به دور از هياهوي آدمك هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم.
هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر !
آري ... معصوميت كودكيهايم گم شده است،
اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !
و همچنان در انتظار،
در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي،
كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند.
و رسيدن به خدايي كه در اين نزديكيست ...
من اينجا تنها ماندم،
خدايا مرا به بغضي كه از تو مي شكند بسپار،
مرا به باد هاي تندِ رهاكننده ي گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .
پروردگارا، انتظار سخت ترين مجازاتي است كه برايم در نظر گرفته اي !
مرا ...... ببـــــــر ......

می گویند از آفتاب بنویس و من چگونه بنویسم وقتی که هوای دلم همیشه بارانی است !؟ دلم متنظر است منتظر تولد حقایق !!! حقیقت تلخی است نخواستن دل ! دل من ٬ دل بارانی من !! و او نمی دانست که همیشه حق با برنده ها نیست ! و او نمی دانست که آغوش ترانه ها از عطر تن او خالیست ! و او نمی داند که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است و هرگز نخواهد دانست که :
ماه ٬ خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست !!!

به دنبال تو می گردم...
تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شاید چشمهایم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عیان سازم
که شاید دستهایم را به دامانت بیاویزم
و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار این جهان بیرون رویم و ساغری از باذه ی آتش به کام یکدگر ریزیم
که قدری از فراز عشق بالاتر رویم و درد را غم زار دل سازیم
که قدری محو در چشمان هم باشیم.
گیرم که در باورتان به خاک نشستم وساقه های جوانم ازضربه های تبرهاتان زخم دار است... با ریشه چه میکنید....؟ گیرم که در سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع میزنید... با جوجهای نشسته در آشیانه چه میکنی ...؟ گیرم که میزنی گیرم که میبری گیرم که میکشی با رویش ناگزیر جوانه چه میکنی...؟
دکترشریعتی
خسته از تکرار تلخ روزگارم
روز مرگ خویش را چشم انتظارم












بس که دیوار دلم کوتاه است ،
هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد!







شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت
گفتم:
مسوز این چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ!
که گر دست یبداد تقدیر کور
تورا می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ!
فریدون مشیری
فکر نکن وقتی ازت دورم یعنی فراموشت کردم, نه, فقط
دارم بهت فرصت میدم که دلت برام تنگ بشه!


















هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من ماس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد


بر خاک بخواب نازنين،تختی نيست. آواره شدن ,حکايت سختی نيست.
از پاکی اشکهای خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختی نيست.
تابهار دل نشین آمده سوی چمــــــن 
ای بهار ای آرزو بر سرم سایه فکن 
چون نسیم نو بهار بر آشیانه ام کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ای ویران من 
بازا ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم 
چون لاله ی تنها ببین من چهره داغ حسرتم
ای روی تو اینه ام عشقت غم دیرینه ام 

باران نمي شوم که نگويي:
با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم:
که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني...
عشق یعنی بزرگ کردن یک نفر به اندازه ی دنیا
و
کوچک کردن دنیا به اندازه ی یک نفر

تو را به جای همه آنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
تو را به جای همه آنانی که دوست نمی دارم دوست دارم
به خاطر نان گرم به جای آویشن و به خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم




http://webgozar.com/c.aspx?Code=114863&t=counter">>
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست
اسراف محبت است ....
دكتر علي شريعتي..